تبليغاتX
غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت
برای رودابه هآ

:

آنچنان گذشت که بر سیاوش

نسوختـــ ـَم

سو و شون

+ نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 23:58 |
همه چیز پاک می شود

تو پاک نمی شوی

حتا من


+ نوشته شده توسط مرتضي در جمعه بیستم آبان 1390 و ساعت 0:55 |

خودم میدونم چندش آورئه

ولی خب بعضی اخلاق ا هس واسه خود آدم خوبه، مفیده

اینکه به جز یه چند نفر هیچ کس به هیچ جام نیس، برای بقیه سخته. واسه خودمم سخت بوده بعضی وقت ا. ولی در نهایت نتیجه گرا اگر باشم؛ میبینم بد که نشده هیچ، در واقع خوب هم بوده

 

دیشب، پریشب بود . نشسته بودم پشت بوم. حدود دو ساعتی فقط به آسمون نگاه میکردم. خیلی چیزا از توش در اومد

خیلی فکرا رو از اول یا همونجا بهش رسیدم. آخه میدونی فکر مهم رو اصن باید شب انجام داد

 

من از اتفاقایی که افتاده اصن پشیمون نیستم مخصوصن الان که ورق هم برگشته، یواش یواش ماه داره از زیر ابرا در میاد

من از این همه فشار / تحقیر / سختی / بدبختی / از دست دادن / نبودن / حرف نزدن / نخندیدن / نرفتن / نیومدن؛  پشیمون نیستم.

من از معدود دوستایی که ایطور شدن یا ایطور کردن هم دلگیر نیستم

همیشه دوست داشتم خودم باشم

خودم بودم، زیر پول ، قدرت و رابطه؛ خودم بودم. برای اینکه خودم بودم میبایست انقدر ریشه ام رو میزدن

میگن آدم تو راه جهاد باعث همه چیزش رو فدا کنه؛ به تأصی از همین امر، من برای اینکه خودم باشم همیشه گفتم که هزینه اش رو میدم. و دادم


-          -    -

فقط یه حرف تو گوشم هی داره زنگ میخوره، هی . مدام . هی . مدام

"مرتضا تاوان اشتباهت منم"

 

من فقط شرمنده توام، برای تو نتونستم خودم باشم. گفتم هستم ولی نتونستم خودم باشم

خواستم باشم نشد که باشم

من فقط از تو شرمنده ام که خرد شدنم رو دیدی، بقیه به کفش دخترمم نیستن

همین

+ نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه یکم شهریور 1390 و ساعت 3:3 |

 

مدت زمان زیادی ئه که به این نتیجه رسیدم که اتفاق های تازه تموم شدن. دیگه چیز جدیدی شکل نمی گیره. فقط شاید به طرق مختلف اتفاق می افتن. خیلی انتظار ندارم فهمیده بشم؛ صرفن دونستن اینکه فکر من به ته ماجرا رسیده هم که یه جور خریداری کثیف و دست چندمی ترحمه که ای وای ای وای ببین من اینجوری من اونجوری.

بیشتر حس می شه که من هم از یه خط مارژی عبور کردم و بعد از اون وایسادم و منتظرم هر کی که رد میشه بهش بگم: " رفیق نترس تنها نیستی."

اتفاقای تازه نمی افتن، زندگی تقریبن وایساده. همش بصورت تسلسل واری بدبختی های اعظم و خوشی های لحظه ای در انواع مختلف تکرار میشه. این رو کسی میگه که خوشی نزده زیر دلش بلکه همش تو این دایره داره میخوره به در و دیوار.

اصولن چون باید نوشته مودب باشه میبایست سانسور کنم انزجار و رعشه ام رو از تمام پوزیشن های روشنفکری.

حدود 40 روز پیش بود که گفتم: " فلانی این اتفاق برای تو اولین بارئه؛ برای من اولین بار نیس" چی میگفتم خب. همیشه زندگیم همینطوری بود بر طبق آیین نامه بالا، اتفاق تازه ای نیوفتاده بود. یه تاریخچه داش تو ذهنم.

بگذریم که تو این شاید 40 روز، اتفاقهای جدید خیلی تجربه شد. خیلی بیشتر از اونکه بشه حتی خودم فکرش رو بکنم. اتفاقها و کسایی که شاید مسیر زندگی آدم رو تغییر بدن. از این هم بگذرم.

شاید اگر بخوام رو در رو این حرفا رو بزنم، حرفا به چند بخش تقسیم بشه که هر بخش داستان خودش رو داره. لاکن الان که فکر میکنم میبینم این 8 روز بعد از اون 29 روز به شدت تحقیر کننده تر و سخت تر بوده.

خیلی بده که بخوره تو ذوقت، خیلی بده که ببینی چیزی که باید بهش تکیه میکردی الان شده یه پا مشکل، مخالف، غریبه ، چی میدونم هرچی؛ فقط اون چیزی که بود دیگه نیس.

از یه طرف دیگه اون منطق ذهنی ایم سریع دسته بندی میکنه و میگه به هم مکانی ها دقت کن، چرا فقط این قشر از دوستات که دوستای دانشگاتن بعبارتی اینطور ی شدن. این معنی داره. این معنی داره.

نمی دونم این معنی داره یا نه؛ قطعن مشخصه که ابراز ناتوانی و اینا هم کلن تو قاموس نمی گنجه. فقط بحث اینکه این رفتار اصولی نیس. اصن اصولی نیس. در صورتیکه تو همین روابط بصورت بالعکسش تمام سعی شده بود وقتیکه هیشکی به "هل من ناصر ینصرنی ها" جواب نمیده یه نفر بگه : " هی نترس، تنها نیستی"

نمی دونم از اینها هم بگذریم.

اینا رو نگفتم که همه رو با هم یکی کنم. حساب تو با بقیه فرق داره حتی اگر یه رفتار مشابه رو انجام بدی. حتی اگر تو هم وای نستی به پاش. حتی اگر به چه دلیل هات خردم کنه. حتی اگر ثانیه به ثانیه کم باشی. حتی اگر نباشی، نمونی ، نخندی ، بـــــری.

 

v      خیلی دلش میخواس به همون سیاقی که خوند ازت هی از این و اون شعر می آورد که توصیف کنه کجای این دنیا وایساده، خیلی دلش میخواس. نشد. دووم نیاورد زیرش

v      شرایط با موندن نیس، این رو با خون و رگ و ماهیچه های بدنش حس کرده. این ول زدنش برا اینکه تو گذشته اش لجن ریختن. بوی لجن میده وقتی بهش فکر میکنی، میخواد فقط بوی لجن نده. والا خودشم میدونه که " مرتضا تو این 3 سال فقط تو برام موندی" خیلی وقته پوسیده، رنگ باخته، زنگ زده، نابود شده.

" کاش پلکام و میبستی و این قصه تموم میشد "

v      شرایطم خیلی سخت نیس خدایی، فقط خیلی زجر آورئه. درد داره. مشهوده که این درد هر دردی نیس. این دردی ئه که یه پدر وقتی خبر قتل دختر بچه اش رو بهش میدن حس میکنه. میسوزونه. یه همچین دردی دارم از اوضاع. چیزی که فکر میکردم عامل قوت ئه شده عامل شکست. خیلی جدی هم داره وظیفشو انجام میده. ولی باز هم به شیوه مرتضا بازی ها باور کن برام مهم نیس، یه موقع میشه که برگردن عقب رو ببینن و بگن اشتباه کردیم.

 

 

حسابت از بقیه جداس، حسابم از بقیه جدا باشه

 

تــــو، زینب، پرنیا و هلیا رو دلم میخواد ببینم، اگر نه که حداقل با هم مکالمه داشته باشیم. مکالمه خوبه

+ نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 15:37 |
ای کسانی که لطف داشتید به من در این همه مدت

که نبودم یا بودم و نمی نوشتم اینجا

ای کسانی که دلیل خواستید برای ننوشتن

الان به موقعیتی رسیدم که میتونم باز بنویسم اینجا

در بازه ی سال تحویل

که همه دنبال تحویل احوال خودشون به احسن الحال هستن

دعایی داشتیم به درگاه خدا

که شد پست قبلی تو همه جا از جمله بلاگفامون

-------------

قطعن بدیهی که بازخوردها متنوع باشه

یکی خوشش بیاد بگه آمین

یکی بدش بیاد بگه خدایا نسل اینا رو از مملکت اسلامی ما وردار

------------

در این گیر و دار بود که دوست عزیزی لطف کرد و یه کامنت گذاشت با این مضمون:

که اگر فرض رو بر کبر و ناصحیت نگیرم می خواد چند جمله بگه:

ای کاش بشینم یه بار دیگه, قرآن رو بخونم و تناقض هاشو با دعای سال تحویلم ببینم

که ببینم که چقدر با تشییع فاصله دارم

"البته اگه هنوز برام مهمه"

-----------

من نشستم این کار رو کردم

دعای سال تحویلم دوباره شد نتیجه فکرهام

اینکه نه کسی رو بکشم و نه بزارم کسی من رو بکشه

اینکه نه فکر کنم از کسی بالاترم نه کسی رو از خودم بالاتر ببینم جز 14 معصوم

من این کار رو کردم

----------

عزیز دلم

تو هم بشین یکبار دیگه, قرآن رو بخون

امیدوارم بعدش باز سنگ کسی رو به سینه بزنی که نظرش به نظر کسی نزدیک بود که الان شده فتنه ای پیچیده تر از ما

امیدوارم بعدش بازم از کسی دفاع کنی که میر حسین گفت: دولت بعدی دولت کف بینی و رمالی نخواهد بود

ما به کسی رای دادیم که می خواس همه ی ملت با هم باشن

نه برای عرزشی بودنشون

شیعه بودنشون

ولایتی بودنشون و ... یک پله بالاتر از بقیه

امیدوارم تو تو راه راستت بمونی و ما کافر و ملحد باشیم برات


+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:37 |
تغییر دهنده ی قلب ها و دگرگون کننده حال ها
یه مرحمتی، لطفی ،چیزی به ما بکن
 بهمون یاد بده
میتونیم از همدیگه اصلن خوشمون نیاد
میتونیم تو نظر همدیگه کافر و ملحد باشیم
می تونیم راست و چپ باشیم
می  تونیم سیاه و سفید باشیم
می تونیم فقیر و پولدار باشیم
بهمون یاد بده که که باید کنار هم زندگی کنیم چون زندگی حق تک تک انسان هاست
بهمون یاد بده برای اینکه من باشم لازم نیست کس دیگری نباشد
بهمون یاد بده که همه ی ما آزادیم
بهمون یاد بده که دین یک امر شخصی است و مربوط به حوزه ی خصوصی
بهمون یاد بده که راه رستگاری یک راه نیست
بهمون یاد بده شاید یک سکس ورکر رستگار شود و یک عالم دین خیر
بهمون یاد بده جان انسان عزیز است به نام آدمیت
ای کسانی که ایمان آورده اید، دستتون درد نکنه لاکن اینطور نشود که کسی را به جرم ایمان نیاوردن چه ها چه ها
خدایا به  ما یاد بده بهترین حال قبول تکثر است
اللهم فک کل اسیر
آمین
+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه یکم فروردین 1390 و ساعت 2:0 |
گفتی یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند بر پا و استوار

هرگز هرگز

والا پیام دار محمد


خاورمیانه دارد تغییر ماهوی میکند

تو که با اسلحه گرم و سردت احساس قدرت داری، بر منِ مردم

نمی مانی برپا و استوار

برگرد به دامان مردم که بخشنده اند و بزرگوار

در کنارشان باش نه در مقابلشان

بعنوان همنوعت خواهش می کنم

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه دوم اسفند 1389 و ساعت 19:21 |
آزادی حق مردم است

مصر آزاد شد و مبارک رفت

فتنه ما هم مبارکمان را خواهد برد.

خیلی منتظر نمی مانیم

+ نوشته شده توسط مرتضي در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 و ساعت 20:9 |
وقتی کلام به: "به جز تو" میرسد، حتم داشته باش که به دروغی تاریخی رسیده ای!

مهم نیس که به جز تو چه چیز را حمل می کند، یک دروغ شیرین است فقط.


احساسات من دچار نوسانه قطعن


ایران/تونس/مصر/الجزایر/عربستان/یمن و دوباره ایران.

معادله بی مجهولی نیست اما

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 و ساعت 7:33 |
خوش تر از این چه خواهد بودن
پ.ن : بند به بند رو به بند. لذتش بر این خواهد بودن.
+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت 21:38 |