تبليغاتX
غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت
میدانی اصلاً بازه ی زمانی سالیان قبل برایمان تکرار نمی شود. امسال دهه ی فجر نه پول توجیبی داشتیم که برویم کاغذ رنگی بخریم و بزنیم به دیوار و نه " شاه در رفت".

امسال حتی امام هم نیامد. نیامدن امام به قدری عجیب است که یادگارش به "ضرغامی پدر" عریضه نوشته که امام را در کجای تاریخ جا گذاشته اید.

امسال تاریخ تکرار نشد و استکبار جهانی لانه اش را تسخیر شده ندید، تازگی ها دعوتش کردند که بیا و آقایی کن برای ما نیروگاه اتمی هم بساز. استکبار هم جواب داده : آقایان، آقایان ؛ یا با اونا یا با ما.

اصلاً نمیدانم چرا امسال جای همه چیز تغییر کرده! جدی می گویم. امسال هنوز هم امام در تبعید است. اصلاً بعضی ها میگویند که به فرانسه تبعید نیست که "درب" بهشت نوفل لوشاتویش را بگذاریم در فرهنگستان. می گویند اصلاً از عراق خارج نشده. عده ای که کمی بد بین ترند می گویند حتی آقای طاغوت تبعیدش نکرده و زبانم لال به سرنوشت جدمان، به بالای دار رفته است.

خلاصه اوضاع مالیخویایی شده است انگار! هی توهم می کنیم که دهه ی فجر است ولی انگار نه بوی گل و یاسمن آید و نه امام می آید.

عده ای از دوستان که ذهنیات فانتزی دارند روایت می کنند که شاید امام ناراحت است. حال هی ما بگوییم که در قاموس امام ناراحتی جا ندارد. آنها می گویند که بچه جان! سن تو به وفات امام قد میدهد و نه حضورش و من هم به ناچار ضربه فنی شده خفه قان میگیرم که نبوده ام. یکبار همت کردم و گفتم اینکه نبودم بدین معنا نیست که نمی شناسمش! دوستی از آن عقب مقب ها داد زد اگر می شناختیش و اگر درست می شناختیش الان یا 209 بودی و یا انفرادی!

میگویند امام هم از همین 209 و انفرادی ناراحت است. بالاخره یک مقدار ناز را که دارد. کمیته استقبالی برایش نمانده که بیاید و روی خط کش خیابان ها گل بگذارند و کیهان(مع الاوصاوف به ذات النتیه) بگیرند به سرشان که "اماما آمد".

امسال حتی تونل توحید را هم گذاشتند که امام مستقیم از فرودگاه به بهشت زهرا (س) منتقل شود بدون اینکه چهره ی شهر را ببیند که سبزی از جنس خون است.

امام اگر هم آمد جایش در بهشت زهرا بود و بس! کنار عروس کتک خورده اش.

دوستی می پرسید که یادگار امام که می گویند یعنی همین سید حسن آقای خودمان؟؟! ماندم جوابش را بدهم. یادگاربودن کرامت دارد و ارزش. آیا این ها را دارد؟ بله. آیا منعکس می کنند؟! ...

امسال امام نیامد و خون به جگر ملت کرد. که وا اسفاء که باز هم زیر یوق اسارتیم.

امسال امام نیامد که دوازدهم فریاد بزند: من تو دهن این دولت میزنم. من دولت تعیین می کنم . من به پشتوانه این "ملت" دولت تعیین می کنم.

امسال امام نیامد و مردم ارزش ندارند که دولت تعیین کنند. امسال میزان رای ملت نبود و عظمی ترین مقام رای ملت را میزان کرد.

امسال امام نیامد و ملت هم نشد که بیایند. امسال دیگر در جایی از شهر تئوری  امت امام و امام امت شریعتی را کسی خریدار نیست.

امسال کمیته استقبال سازماندهی تر شده است برای پخش ضربات چکشی و پاتک های ارتجاعی!

امسال امام نیامد و ما هم انقلاب نکردیم. امسال امام نیامد و اسلام هم نداریم. امسال امام هم نیامد و جمهور نداریم.

امسال ملت نیست که اصل است بلکه یک خدای دستکاری شده است که ذات اصلیت است.

امسال امام که هیچ، خدا هم با همه نیست. خدای ما را حتی بازی هم نمیدهند. امسال تئوری کرده اند که امام زمان هم ظهور نمی کند و اصلاً شاید امام زمان نیست.

امسال کسی که سالها پیش مقام نظامی کشورم بوده ریشهایش را تراشیده و میرود بی بی سی!

امسال امام به ایران نیامد.

امسال ایران انقلاب ندارد.


این مطلع یک مناظره است که همین تازگی ها داشتیم. وقتی تموم شد و تو چشم جمعیت نگاه کردم ...

امسال اوضای ما به هم ریخته تر از اونچیزیه که باید می بود.

امسال 22 بهمن، ما را میخواند.

امسال از قبلتر اعلام برائت می کنیم از آمریکا و انگلیس کثافت. امسال هر چی که می کشیم از دست اونهاست. امسال ما می خواهیم که تنها باشیم و نه گنجی داشته باشیم و نه سازگارا و نه ولیعهد ملعون!

امسال ملت تنهاست و هل من ناصر ینصرنی رو سر نمیده؛ ما می خوایم تنها باشیم و سکوت کنیم و با سکوتمون باتوم های برافراشته این دولت دیکتاتور رو بشکونیم.

امسال امام نیامد که با ما باشد، امسال ما میرویم که بیاریمش.

+ نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت 0:24 |
خبر کوتاه است

چند روز پیش شنیدم که:

زهرا را گرفتند. فقط کسانی که بشناسندش میدانند یعنی چه!

انجمن اسلامی ۲ برگه گذاشته در روی میزش که برای آزادی دوستانمان درخواست و امضاء کنیم. که بفهمند دوستانمان بی یار و یاور نیستند.

وقتی میخواهی امضاء یش کنی، یک صدایی از آن پشت و پارها میگوید ::: شمار دانشجویی که بنویسی یعنی بیا من رو بگیر!

آنقدر در سرمان زده اند که به سیب زمینی های متحرک تبدیل شده ام.

واقعاْ در آینده از خودمان خجالت نمی کشیم. یعنی زندان رفتن و هزینه دادن آنقدر دشوار و غیر قابل باور است.

من هم شاکی هستم از دست اقتدار خشونت طلبان فعلی، من هم سئوال دارم که چرا هزاران هزار تن از دوستانم را از اولین نفرهایشان که شهاب الدین و محمد رضا و توحید لو و جعفری مقدم و رفاهی و منصوری و زهرا و امجد و مرادی ها و قوامی ها و مظفرهای و ... و ... و ... و ... را که پاکترین آدم ها بودند، بازداشت کرده اند.

یک لیست تهیه کرده ام از دوستانم که بازداشتی بوده اند.

تعدادشان خنده دار است: ۲۵۴ نفر

من از همه این ۲۵۴ نفر که دور و نزدیک خوب یا بد با همه شان دوستم، خجلم! به جرم صداقتشان و به جرم ایمانشان در بند بوده اند و هستند و من...!

به والله قسم که این آزادی و آزاد راه رفتن ها ماییه ننگ من است. هر بار نامتان را می شنوم از خودم خجالت زده تر میشوم که به جرم پاکیت، جرم امثال من را میکشی!

به والله قسم که آرزو می کنم یکی از این شهدای با سعادت باشم و از زیر این ننگ درآیم.

اسارت از آن امثال منی است که به اصطلاح آزادند. شما که در بند هم آزادید. یادم می افتد که توحیدلو در بندش همش "یار دبستانی" را با صدای بلند می خوانده و منتظر "سر اومد زمستون" بوده است.

به والله قسم حاضرم با این سیستم کودتایی ننگین و ننگ آور همکاری کنم که حداقل کسانی را امثال من ببرند که دمادم از پاک دوستان دربندم نشنوم!

به والله، به عصمت فاطمه ی زهرا(س) شما آزادید و ما در بند اسارت.

 

ای امام عصرم(عج) تو به داد ملت پاکم برس و ریشه ی این همه ظلم و جور و جفا را از ریشه بخشکان!

آمین

+ نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 و ساعت 20:24 |
بدترین نوع انسانی، انسان قضاوت مدار است. قضاوت مبدأ تقسیم نوع انسان به دو دسته بی شعور و کمتر بی شعور است. امر را به یاد بیاور که به مثال یک طرح کالبدی در زیر دندان قضاوت تکه و پاره می شود. وقتی قضاوت می کنی بیشتر از اینکه چیزی بگیری، چیزی یا چیز هایی را می دهی. حال از آن دو دسته انسان قضاوت مدار که از دادن به همراه قضاوتشان احساس خوشایندی دارند باید تحت چه عنوانی نام برد. یک نوع مازوخیسم ارتجاعی که پیش بسوی آنارشی ساختاری میبرد، در این دسته نمایان است.

انسان به مثابه سوژه، به ذات میتوانسته که اسیر قضاوت نشود. امر قضاوت، بطور کلی امر نجسی است. حال این ابژه یا ابژه شدگی که از روی قضا و قدر نجس هم هست در برخورد با سوژه چگونه باید نقش را ایفا کند.

وقتی که قضاوت در کالبد انسانی ظاهر می شود و نامی همچون قاضی میگیرد که قبل از اینکه نام باشد رذیله است و قبلی از اینکه جاندار باشد انسان نیست، آیا کرامت ذات انسانی در راستای اعتلای بشریت باید با آن به شکل یک آنومی معرفتی برخورد کند و یا بلکل آنرا به فراموشی بسپارد؟!

 

وقتی که در تاکسی نشسته ای و پیش به سوی یک هدف مکانی میروی، انگاری که دنیایی را تجربه می کنی که در قبل از این سفر پیدایی نداشته است. هر لحظه از کنار کالبدهایی رد می شوی! میروی و می مانند.

می مانند و جا می گیرند در پس قضایا، تنها نوعی از خیال است که با تو و به همراه تو جان می گیرد. زندگی در تاکسی نوعی از زندگی سیال است، که تو قبل از اینکه زندگی کنی حرکت می کنی. قبل از اینکه بفهمی میدانی.

امر محرک، خارج از تو و در راستایی غیر از تو است. تو بی اختیار میروی و ناآگاهانه می شوی. زندگی در تاکسی، زندگی در خلاء معنایی است. راننده به مثابه تمامیت عقلی است. تمامیتی که ارادی نیست بلکه موظف است. تو و راننده یک دوالیسم معنایی را ایفاء میکنی مانند فرم و محتوا! تو میبینی و او میرود. تو میخندی و او میرود. تو خوابی و او میرود و در آخر تو پیاده ای و او میرود.

راننده کالبدی خداگون دارد، اتومبیل کالبدی هستی گون دارد و تو همچنان به شکل ذاتی کالبدت، انسان ای. این موقعیت نمادین قبل از اینکه یک درام اجتماعی باشد یک موقعیت مضحک انسانی است. هر بلایی هم که سر معنای هستی بیاید تو هنوز همان عجز مطلق تمایلی.

 

 

1. وقتی در تاکسی نشسته ای و نجاسات قضاوت را میبینی، کل دلایلت را برای زندگی از دست میدهی.

2. آسودگی پس از دادن امتحانات، نه از اتمام یک طرح و الگوی جبر زمانی بلکه از پایان یک رسالت انسانی است. امتحان پس دادن، رسالت نوع بشر است.

3. زمانیکه سیمای غیر ملی 88، تاریخ انقلاب را روایت می کند، در بومی بودن آن هم شک را باید روا داشت.

4. تردید اساس دنیای مدرن پسا کانتی است، این با آن شبهه مقام های عظمی متفاوت است.

5.کلام من فرم است و مضمون استنباطی تو معنا. اگر قصد کنی که استنباطت، استصوابی شود در وهله ی اولیه ادراکت را رفرم کرده و در مرحله ثانویه دک و دهنت را دفرمه می کنم.



 

پسا تاکسی نوشت: دو عدد انسان دختر در تاکسی بودند، چپی از 256 خواستگار "آن لاینش" داد میزد و دیگریه سکوت. اصلاً نمیدانم که با آن چشمان انحرافیش می توانست به دختر چپیه نگاه کند. همیشه برایم سئوال بوده که این دوستان چگونه به یک جا خیره میشوند. همیشه برایم سئوال بوده که تو که با آن اشتیاق از 256 خواستگارت تعریف میکنی که گویی پاسخ مثبت جمعی بدان ها داده ای، دوستت را دیده ای که تو را به مثابه  احمق، حتی نگاه هم نمی کند، چه رسد به حرف های آبدارت یا حرفی که آبدار تلفظ میکنی خیره شود!!

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه دهم بهمن 1388 و ساعت 5:56 |
 رویکردی به نظریه این است که نسبت به عمل پیشینی است. در افعال انسانی ما گاه به این معنا و مفهوم نظری فعل خویش خودآگاهیم و گاهی ناآگاه. یکی از موانع استفاده از نظریه در چهارچوب زمانی حال بودن است. ما نمی توانیم زمان را نگاه داریم که نظری را استنتاج کرده و بعد به پیش فرض عملیاتی بودن و خود عمل برسیم.

انقلاب و مباحث دهه ی 50 ایران هم بدین گونه است. که اگر در چهارچوب زمان حرکت نکنیم، حتی اگر فوکو باشیم در قالب زمانی اشتباه کرده و نتیجه مان آنچیزی نخواهد بود که هست.

بسیاری از دوستان، روایتی را از انقلاب دیکته ی ذهن خود می بینند که تنها یک جزء از تاریخ انقلاب است. یک جزیی که نه تنها اصل انقلاب نیست بلکه هویت انقلاب را هم نمایندگی نمی کنند. داستان انقلاب بسیار مفصل است و چندین جلد کتاب را شامل می شود و من بیشتر از آنکه دوستی را راهنمایی کنم به خواندن تاریخ انقلاب،سفارش بر این است که خاطرات چهرهای انقلابی و سلطنت خواهان 40،50 و 60 را بخوانند که تقریباً سانسوری ندارد. این مسئله که چرا و چگونه انقلابیون؛ تاریخ انقلاب را تحریف کردند و یا بعد از پیروزی غرور آفرین بهمن ماه با گذشت یکسال بسیاری از نیروهایی که در پیروزی انقلاب اسلامی نقش بسزایی داشتند قتل عام نمودند همگی به مفهوم اقتدار طلبی قدرت بر میگردد که شخصی مانند امام هم نتوانست جلوی این عمل را بگیرد.

تمام افرادی که اکنون خویش را در سایه سار ولایت معرفی کرده و جانشان از برای ولایت در میرود، در زمان امام مخالف نیابت امام بودند و مشکل امام و جناح چپ با همین دسته بود که چهرهایی سرشناس را امروز در مسند حکومت می بینند.

تاریخ انقلاب تحریف شده و این تحریف یعنی برشی از تاریخ را واقعی بپنداریم که واقعی نیست. تمام این حوادث هم اتفاقی است که از روی فضای رومانتیسیستی انقلابی روی داده و کسی نمی تواند پاسخ گوی تمامیت آن باشد.

اما مهمترین مسئله ای که در تاریخ انقلاب تحریف شده این است که همه ی مردم انقلاب کردند و یا قسمتی از مردم. به گواه تاریخ ، اسناد و تصاویر انقلاب 57 بهمن ماه، انقلاب تنها در سه کلان شهر اتفاق افتاد و بعد ها موجهای پاکسازی اش کشور را در نوردید.تهران، تبریز و شیراز مهد انقلاب بودند و ما تا اواخر 58 هنوز شهرهایی را داشتیم که در اختیار سلطنت طلبان بود. تحریف تاریخ یعنی اینکه بگویم که 98% مردمی که به جمهوری اسلامی رای دادند همگی انقلاب کردند. این یک سفسطه بزرگ است. اولاً که همه ی مردم مجاز به رای دادن نبودند و از جمعیت 30 ملیونی 12 میلیون حق رای داشتند. دوماً این ها رای به جمهوری اسلامی دادند و دلیلی برای اینکه خودشان در انقلاب بوده باشند و یا حتی یک تظاهرات کرده باشند نیست و سوماً آیا جمعیت حداکثر 30 میلیونی 57 را می شود با جمعیت 75 میلیونی 88 مقایسه کرد.

انقلاب یک موج همه گیر نیست. انقلابیون خواصی هستند که تعدادشون مشخص است و به کل تعمیم نمی یابد. احساس انقلابی هم که در بین مردم است تنها به چند ماه دوام منوط است.

با تحریف تاریخ در سال 88 می گویند که معترضین، اگر باشند در تهران هستند و آن هم بالای پارکوی به آنطرف! این یعنی دروغی به بزرگی تاریخ. با همین الگو از به هم پیوستگی سبز ها جلوگیری می کنند زیرا که ما رسانه ی فراگیر نداریم. القا می کنند که ما نیستیم که هستیم.

ندادن مجوز و سرکوب معترضین از همین مدعا سرچشمه میگیرد.از بیش از 100 شهید جنبش سبز چند نفر آنان برای تهران است. از ده هزار بازداشتی کودتاچیان، چند نفر در تهران است؟! اینها همگی سئوال هایی است که حتی اگر به شهرستان ها نروید هم می توانید متوجه باشید. بعد از 30 سال تاریخ پر افتخار جمهوری اسلامی اولین "حکومت نظامی"  کشوری و لشکری در کدام شهر اتفاق افتاد؟!

تمام مطالب دارای اسناد موثق است.


تفسیری بر سخنان مقام عظمی

فرموده اند: خواص در بیانات خویش از دو پهلو حرف زدن پرهیز کنند.

با نزدیک شدن 22 بهمن سبز و حوادث ما بعد  عاشورا که رسماً مردم قدرت خوشنت دولت کودتا را در هم شکستند. ترس حکومت از به هم پیوستن ملت ایران در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران است. یکبار دیگر با فرار روبه جلو، سعی می شود که خط نشانی مانند نماز جمعه ما بعد انتخابات خوانده شود.

حکومت با اینکه با ارعاب ملت نمی گذارد معترضین به دولت به خیابان ها بیایند. نقشه ی بازداشت تمامی حضار انتخاباتی را کشیده است و با پیش فرض اینکه تا سه ماه آینده و تا به رسیدن به خرداد هیچ اتفاقی در پیش نیست که دوباره ملت گرد هم بیایند می خواهد آخرین تیر ترکشش را به سمت ملت پرتاب کند.

لیکن این آخرین تیر، ریسکی است به بزرگی تمام قوای دولت!

جنبش سبز، جنبشی است بری از خشونت، از خشونت دفاع نمیکند و بدان مجوز نمیدهد مگر برای دفاع از خود. لیکن این به معنای ترس از ارعاب نیست. اتفاقاً در زمانیکه ارعاب حکومتی بیشتر می شود حضور معترضین هم بیشتر می شود. مانند دو هفته بعد از انتخابات و یا روز عاشورای خونین 88. جنبش سبز تصمیم خویش را گرفته و تا رسیدن به هدفش که همانا احقاق حقوق ملت ایران در اعتبار نهادن به رای ملت و میزان بودن رای ملت است، از هیچ کوششی کوتاهی نخواهد کرد.

بسیار گذار و به شکل اخباری/تفهیمی گوشزد میکنم که چهارشنبه سوری ایرانی در حالت معمولی هم جنگ جوانان با نظامیان است. آیا 22 بهمن خونین نمیتواند جرقه ی جنگ خیابانی همگانی در چهارشنبه سوری شود؟!

نه سران جنبش سبز و نه بدنه این حرکت اجتماعی- سیاسی از ارعاب حکومتی حتی یک قدم عقب تر نخواهند رفت و نمی توان "ما بی شماریم" را به سیمای جعلی تکذیب کرد.

22 بهمن، پاسخی است دندان شکن به ستاد کودتاچیان در هر سطحی که می خواهند باشند.


احساس یک پدیده نیست، پدیده یک احساس است.

 توضیحش هم سخت است و هم حال اضافی میخواهد. فلسفه وینگیشتاینی را زمانی که از باتلای بشنوی همین است دیگر!

مصیبت نوشت: خواستم یک عکس زیبا بذارم اما نشد، دوستان را به سرچ عنوان پتروس سبز در گوگل سفارش می کنم.

+ نوشته شده توسط مرتضي در جمعه دوم بهمن 1388 و ساعت 17:37 |
یک روز خیلی معمولی، یک شب ذاتاً غیر معمولی.

از این روز هیچی برای گفتن ندارم جز بهترین اتفاقی که تو یکسال گذشته میتونه برای یک عدد "من" بیافته!

بطور حتم هیچ کدوم از شما دوستان، اسم"ژان لوک گدار" رو تا حالا نشنیدین. این فرد(واقعاً یک فرد بودن براش خیلی کمه) یک کارگردان بسیار مهم در تاریخ سینما جهان و البته فرانسه است. کارهای سینمایش رو هم فکر نمیکنم که خیلی دیده باشین!

شاه لیر معروفترین کار پابلیکش که میتونم اسم ببرم.(یک فیلم داره با نام تاریخ های سینما که نسخه کاملش 8:30 ساعت) تقریباً از این آدم هیچ نوشته ای به زبان فارسی ندیدم و کمتر نقدی رو مربوط به اون خوندم. کارهاش انقدر کمیابن که مثلاً دو تا خوره فیلم که میخوان پشت اونکی رو به خاک برسونن از آثار واقعاً کمیاب این کارگردان استفاده میکنن!(من خودم رسماً چهار بار این امر بی اخلاقانه رو انجام دادم)

با دو تا از دوستان- جان رفته بودیم فرهنگستان هنر، در راه برگشت یکهو سر از کتابفروشی فرهنگستان درآوردیم،بین اون همه کتاب شیک و به دردبخور، که من در حالت عادی براشون غش میکنم، یک کتاب بود با نام: باستان شناسی سینما و خاطره یک قرن. انقدر عنوانش برام جذاب بود که به نام نویسنده نگاه نکردم(چه خوب که نگاه نکردم اونموقع چون هرچی آبرو داشتیم به باد و هوا کرایه میدادم).

وقتی تو ماشین شروع کردم به خوندنش(1) هوش از سرم پرید. مقدمه ی این کتاب یک بیوگرافی از زندگی  گدار، این مقدمه انقدر برام جذابه که در اولین فرصت تایپش میکنم که عمومی شه و اتفاقاً دلیل علاقه دیوانه وار من هم به گدار همین سرگذشت نامه اش هست به نوعی! زندگی اش تقریباً همین زندگی منه که وقتی تایپش کردم، همگی تصدیق می فرمایید احتمالاً!

خلاصه خدا، لطف بزرگی کرد به من و الان من بعد از 9 ماه یک انسان امیدوار هستم. لیکن بنا بر وظیفه ی شرعی و عرفی خودم از "اوحدی بابا" (منظور اوحدی پدر نمی باشد به هیچ وجه من الوجوه) کمال تشکر و سپاس را دارا می باشم که بدلیل(2) هزینه ی این کتاب را تقبل نموده من را به زندگی بصورت عظیمی امیدوار کرده است.(3)


خوب من دردم رو به کی بگم آخه!

الان حدودهای شب و یا شایدم شب تر از اونیه که من فکر میکنم(نزدیک صبح) جزوه استاد گرامی در دست، هاج و واج و ... در تبیین یک سئوال فلسفی اسیرم.

این سئوال چیزی نیست جز اینکه: من دردم رو به کی بگم آخه؟!

در مورد استاد که کلاً حرفی برای گفتن ندارم، انقدر دوستان از خجالتش در میان که من بنا به علقه ی واقعاً شخصی که بهش دارم سکوت می کنم، لیکن همین مشاوره ها رو به مقام عظمای ولایت میده که تو مملکت اخیر ما، سگ جای صاحبشو گرفته!(4)

نکته کنکوری قضیه اینجاست که این مهم نیست که استاد این تراوشات رو داشته، این مهمه که اون برادر محترم امام صادقی(دامه براکاته) برداشته اینا رو نوشته بعنوان نکته مهم درسی!

چند تا عبارت (شاهکار در نوع خودش) رو می یارم شما هم در سئوال فلسفی من سهیم باشین!

.. هدیه تهرانی تیپش سکسیترین تیپ، در تیپ بازیگران ایرانی است.

.. یکی از دلایل کاریزما بودن هیتلر، سیبیلش بود.

.. ما در کرمان معتاد نداریم، هر چی معتاد است برای یزد است(من واقعاً از تو معذرت میخوام که به هر صورت؛ من شرمنده ام.)

.. جنبشی که مردم خودجوش در راسش باشند که به جایی نمیرسد و اصلاً مهم نیست، جنبشی که وارداتی است مهم است و عملیاتی میشود.

.. کلاً در دانشگاههای خارجی 90 % هموسکشوالند، 10 % کار می کنند.

.. سی ان ان" کلاً در اختیار مرکل بوده و او همان فاحشه ی آمریکایی هاست که نذارید مسئله را باز کنم(خدا به روی اسلام و مسلمین رحم کرده که مسئله باز نشده).

 

خوب من واقعاً شرمنده ام.


1.وسایل شخصی من 3 چیز بیشتر نیست: آقا جلال(گوشی مبارک که همراه همیشگی است بعنوان انواع پلیر و حافظه و ...)؛ جعفر آقا (یک عدد آقای لب تاپ که گر مباشد تن من مباد) و اما جانور( یک عدد چراغ مطالعه فانتزی همراه که انقدر قر و غمیش دارد که حدی نداشته و در کل تاکسی های شبانه ما را مزین کردن و بنده به امر کتاب خوانی بیش از پیش راغب شده ام). این جانور به عنوان حیوان خانگی آقا جلال و جعفر آقا هم کاربرد دارد.

2.پولهام آنقدر خرد بود و چروک و در هم رفته که از خودم خجالت کشیدم

3. به پاس قدردانی از جنابعای به مدت یکماه در خدمتیم، دربست.

4. یکی دیگه از مشاورایی که من میشناسم هم دقیقاً تو تیپ همین استاد گرانقدر است، با این اوضاع شما چه فکر میکنید؟!


به دوستی قول داده بودم که این مطلبم در مورد انقلاب باشه، نوشته ام اما این پست حیاتی تر بود برام. حتماً در اولین فرصت اون رو هم ادیت میکنم می فرستم بالای دار.


ژان لوک گدار

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 و ساعت 12:20 |

شنیدم دو تا بودن! یعنی یکی از جلو می اومده و یکی از عقب! شنیدم ماشینش خیلی قوی بوده! شنیدم اون دو تا (چیز) فقط شیشه شکوندن! شنیدم که کسی رو زخمی نکردن و حال سواره ها خوبه!

شنیدم یکی بوده، شنیدم که درب خونش سیاه شده، شنیدم نیروی انتظامی تازه وقتی آتش نشانی رفته اومده ببینه چی شده!

تو مملکتی زندگی می کنیم که یکسری کله پوک تفنگ بدست، به خودشون اجازه میدن دو تا گلوله(همون دو نفر) بزنن به حجت السلام والمسلمین کروبی و یک سری از خدا بی خبری دفتر نمانیده ولی فقیه و امام جمعه یزد رو که از قضا حامی جنبش سبز آتش بزنن!

ما داریم چیکار می کنیم. تو این سی سال چه افرادی رو پرورش دادیم.

دارم به رویای "یک رای مانده به ایران آبادی " که ملت رو مجاب کرد بیان به کاندیدایی که براش فعال بودم رای بدن، فکر می کنم.

میبینم روزی رو که طناب های دار رو از چراغ های شبانگاهی کوچه ها آویزون کردن و به رسم "ساواک کشی" روی آوردن همین مردم نجیب و مهربون!

واقعاْ دعا میکردم که ای کاش دستم به مقام معظم میرسید و ازش میخواستم تموم کنه این تکفیر ملت رو از جانب حکومت. یک فنر تا یک مقدار معین و منظم فشار رو تحمل میکنه و بعد از اون:

ای اوجب المقام صدایمان را میشنوی، طلوع نزدیک است.


 


 


در پی: آدم ها بعضی زمانها دیر میرسن، نمی رسن و یا حتی نیستن که برسن چون فقط یه جا و یه زمانی انتخاب درست رو نکردن!

در پی بعد : ما به کجا میرسیم؟!

بنده با صراحت تمام اعلام می کنم :        .

+ نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه بیستم دی 1388 و ساعت 0:36 |
فریقاً هدی و فریقاً حق علیهم الضلاله انهم اتخذوا الشیاطین اولیاء من دون الله و یحسبون انهم مهتدون(اعراف/30)

جمعی را هدایت کرده و جمعی را(که شایستگی نداشتند)، گمراهی بر آنها مسلم شده است. آنها (کسانی هستند که) شیاطین را به جای خداوند، اولیای خود انتخاب کردند و گمان میکنند هدایت یافته اند.


مدت زمان زیادی بود که به جد، درگیر این مسئله ایمانی بودم که آیا واقعاً من راه درست رو انتخاب کردم. نه اینکه از حمایت عملی و نظری از جنبش سبز خسته باشم ، بلکه میخواستم ببینم الان که ماهیت( و هو ماهوی) جنبش از ادراک اولیه من فراتر رفته و درواقع تغییراتی رو شاهد بودیم. آیا می بایست دراین راه باقی بمونم. ترس اینکه تو اون دنیا باید جواب تمام این کارهام رو پس بدم آزار دهنده ترین فکر حداقل این یک ماه اخیر بود.

جواب قانع کننده ای که (برهان الاول) باشه رو بدست نیاوردم، تا به روز چهارشنبه!

ماوقع راهپیمایی میلیونی(!) حامیان ولایت و دولت، توأمان با خطیب های یکی از یکی آدم تر تقریباً حجیت رو برای هر دو طرف تموم کرد.

درواقع من اصلاً کاری باتعداد نفراتی که اومدن ندارم، زمانی که تصاویر ارسالی از تمام نقاط کشور وجود دارند. خیلی موجه نمی بینم که تو یک بازی مرضی قدیمی بیافتیم که چقدر و چقدر کنیم.

لیکن همون تصاویر بود که حجت شرعی رو به من و امثال من و جنبش سبز و ضدینش تموم کرد.

دوستان مع الاوصاف چندین و چند دلیل رو بر شمردن که من هم اون ها رو متذکر میشم.

.تعطیلی مدارس/بخش نامه های اداری(مبنی بر حضور اجباری کارکنان و نیروهای آزاد و رسمی در راهپیمایی)/ وسائل ایاب و ذهاب بصورت وافر و حتی بیشتر از میزان/ حضور تمامی نیروهای بیسج چه فعال و چه غیر فعال/ حضور نیروهای ارگانی سپاه انقلاب اسلامی/ لغو امتحانات روز پنج شنبه کلیه مدارس ، در کلیه سطوح/ پخش گسترده ساندیس و کیک و بعضاً غذا و ...

بازهم نظر رو بر حسن برائت میذاریم و میگیم که اگر تمام این امکانات هم نبود این تعداد آدم که تخمین های غیر توهمی اش مشخصه حضور داشتند.

آیا دوستانی که ما رو منافق، کافر، عامل غرب، اوباش، فتنه گر و ... می بینند با خودشون نشستن فکر کنن که چرا و به کدامین منطق بعد از اون هم کشتار، بازداشت، صدمه، اعتراف گیری، تجاوز و تطمیع و رعب انگیزی مابعد انتخابات، دوباره روز عاشورا مردم گرد هم جمع شدند و یک صدا یا حسین(ع)/میر حسینشون تهران رو لرزوند.

جواب این سئوال کاملاً با عکس هایی که از تجمع چهارشنبه ارسال شده پاسخ داده میشه









فکر می کنین این تکه کاعذی که همراه ساندیس ها به جماعت می دادند چی باشه بهتر!

تکه کاغذ چاپ شده در این بسته ها را دقت کنید، شاید در تصویر آنچنان واضح نباشد اما مضمون اینچنین است: ( در بالا سوال از علما در باب اینکه اگر کسی به دین و مقدسات توهین کرد  قتلش واجب است و در پایین جواب علما اینچنین بیان شده است که قتل کسی که به مقدسات اسلام توهین کند واجب است )

به دوستان پیشنهاد می کنم  که برن دلایل امام و نحوه تعیین حمک ارتداد برای سلمان رشدی رو بخونن نا به عمق حماقتی که مناصب کشوری و لشکری ما رو الان فرا گرفته باور پیدا کنند.




 از دوستانی که از دیدن ساندیس به دستان، فشارشون میره بالا و یا از دیدن عکس ها لگدمال شده احساس حقارت می کنن خواهشمندم ...
خواهشی ندارم، باید با واقعیات زندگی کرد.

فرق من و تو در همینه!

رهبر و مقام معظم رهبری و اصل ولایت فقیه و اسلام و ابا عبدالله الحسین (ع) و ... برای تو یک شعاره که با تموم شدن ساندیس زیر پاهات لگدمال میشه ولی برای من یک ارزش و آرمان، که تا خونم بدست دجال لگدمال نشه از پا نمی نشینم.

واقعاً دلم برای مقام معظم سوخت(اینرو کاملاً جدی و با حسن نیت می گم) مقامی که قبل از ساندیس ها رو دستهای مردم حاضر بود و با شعار این همه لشکر آمده/به عشق رهبر آمده تحبیب می شد؛ تا جعبه ی ساندیس ها باز شد زیر پاهای مردم بود و تو جوی آب روان. شعار این همه لشکر آمده/به عشق ساندیس آمده تو عمل یک یک دوستان مشخصه!

همه چی اینجاست، همین جا کنج دل هر کدوم از ماها!

نظام ما سالهاست که سقوط کرده؛ هنوز همه گرمیم باورمون نمیشه!

حیف از ما که برای احیاء آرمانی قدم بر میداریم که وجود خارجی داشتنش مورد تردید.


یه سئوال مهمی برام پیش اومده:

بیاین تصور کنیم یک کشوری به ما حمله کرده باشه، اگر سپاه و ارتش دشمن ساندیس پخش کنه. عکس مام وطن و ناموس ملت رو کیا لگدمال می کنن!

یاد اون روایت از امام حسن مجتبی (ع) می افتم که مرتباْ آیت الله العظمی منتظری تکرار می کردند که پس از صلح با معاویه از کنار یک گله دام گذشتند و فرمودند که اگر به تعداد این گله یار وفادار در کنارم داشتم، به والله که زیر بار این ننگ نمی رفتم.

+ نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه سیزدهم دی 1388 و ساعت 23:7 |
برای درک راه و مسیر پیش رو ابتدا باید به ماهیت امر واقع پی برد و سعی بر کشف اکنونیت و حال حاضر نمود. در این راه همیشه تاریخ بعنوان هدایتگر اعلم میتواند مرجع تفسیر قرار گیرد. این تاریخ به دو سویه تقسیم می شود:1. تاریخ به معنای تام کلمه که شامل هزاران سال تجریه نوع بشر است و بسیار وسیع.2. تاریخ به معنای تاریخ خاص که شامل سرگذشت آن جریان و یا جریان های مشابه است.

جنبش سبز، پدیده ای پیچیده است(در واقع منظورم لفظ انگلیسی این معنا یعنی "کامپلکس" است که به معنای یک پچیدگی متقارن میباشد). این پچیدگی از آنرو اهمیت دارد که نه دارای یک منشاء است و نه از یک روش و متد مشخص و معین سود می جوید. بهترین واژه برای توصیف این خصلت ، واژه ی "مردمزادگی" از فلسفه سیاسی پوپولیسم در دستگاه درک سیاسی پوپر است.

وی درآن معنی خاطر نشان می کند که رابطه و نهاد سیاسی که دارای رهبر نباشد و تکیه اش بر مردم باشد(جنبش بی سر) دارای یک تلورانس هویتی می شود که افعالش را در یک طیف معنایی عملی می کند. به زبان ساده تر یعنی در رابطه بین مردم و امر سیاسی خاص(جنبش مد نظر) مردم نیستند که به شکل جنبش در می آیند بلکه این جنبش است که از مردم تبعیت می کند. این گذاره بدان معنی است که در حالت اولیه ما با یک دگردیسی همه گیر روبرو می شویم که افراد با اپوخه جمعی به یک واحد مشترک می رسند که همان " مای جنبشی" است در صورتیکه در حالت دوم جنبش بر تعداد مصداقهای فردی اش تکثیر میشود. تکثیری که یک ناهمگونی غیر مضر و البته کاملاً متنوع را باعث می شود.

با توصیف حاضر حال باید وارد متن اجتماعی شویم که کارایی جنبش و اکت های گوناگون آنرا در زمینه ایران و جهان بازیابی نماییم. برای این امر درواقع میبایست بازگردیم به ماقبل انتخابات و دقیقاً زمان شروع تبلیغات کاندیداها.

نامزد جنبش سبز یعنی شخص مهندس میر حسین موسوی برای اولین بار از یک دستگاه تبلیغاتی خاص استفاده کرد که حداقل در داخل ایران هیچ سابقه ای نداشت. شعار "هر شهروند یک ستاد" و انتخاب رنگ سبز که درواقع از اصل تکثیر حداکثری استفاده میکرد باعث به چشمآمدگی چشمگیری شد. چنان که سایر نامزدها بغیر از دکتر محسن رضاییِ، به تبلیغات رنگی روی آوردند.

جنبش سبز بدلیل مقدم بودن ایده اش به طبع پیشگامی خویش را حفظ کرد و سایر رویکردهای سیاسی  را در دنباله خویش و بصورت رهپو نگه داشت. این پیشگامی ایده و استقبال حداکثری از ایده هم مضاعفاً به ایجاد یک شوک اجتماعی و جو سیاسی خاص انجامید که به "سونامی جنبش سبز" در مطبوعات معروف گردید.

این مصداق بسیار ساده اما در نهان از یک عامل بسیار قوی بعنوان فلسفه وجودی خویش تغذیه میشد و آن همانا اصل بازگشت به خود بود. معنای این اصل" بازگشت به خود" با مفهوم متجددی آن مقداری متفاوت است. بدین صورت که جنبش هدف و آرمان خود را با معیار سبز رنگی خویش یک رویای از دست رفته میدید که می بایست بدان دست یافت و این همانا در شعارهایی مانند:"ما به خرداد پر از حادثه باور داریم"(بازگشت به فلسفه سیاسی دوم خرداد) و "نخست وزیر امام(ره)"(بازگشت به صلابت و پرستیژ سیاسی دهه 50.60) بازنمود داشت.(نمونه مشابهش را میتوان نهضت پروتستانتیسم در اروپا دانست.)

این فعل های خاص سیاسی باعث شد که ابداع و بازنمایی اولیه بعنوان خصلت ذاتی جنبش سبز جا باز کند و در نظر مردم بصورت ناخودآگاه جلوه کند. حال با یک سیر بسیار پر سرعت  از انتخابات بگذریم و به همین امروز برسیم و تمام اتفاقات تلخ را با هم مرور کنیم. اولین نکته ای که به چشم میخورد، باز هم همان اصل اولیه ابداع از ما و تقلید از آنهاست.

به زبان تئوریک در دستگاه فلسفه تحلیلی و مبانی نقد هنری نلسون گودمن ما با یک بازسازی واقعیات مواجهیم.ابتداً فرمول نظری را توضیح داده و بعد با مصداق بازتعریف می کنم. گودمن معتقد است که یک تصویر عینی برای اینکه به یک تصویر ذهنی تبدیل شود باید دارای اصول زیر باشد و یا حداقل آنها را رعایت کند.(به معنای ساده یعنی چیزی دیده شود):مشابهت/تقلید/پرسپکنیو/واقع نمایی/ابداع و ابتکار/تجسم و توصیف.

این فرمول نقد هنری آنزمانی موقعیت نمای ما میشود که ما جنبش سبز را به یک تصویر امر اجتماعی تام تقلیل داده و در واقع با یک رویکرد استاتیک بدان نظر کنیم. بدین طریق ما علاوه بر باز نمایی و آسیب شناسی که بدست می دهد میتوانیم به ظرفیت های نهفته در جنبش سبز ملی ایران هم دست پیدا کنیم.

مشابهت

جنبش سبز با اسلاف سیاسی تحرک اجتماعی داخلی و خارجی مشابهت های فراوانی دارد که امکان بازنمایی و بازیابی آنها و بویژه تجربه زیسته شده آنها را برای ما فراهم می کند. از این دستاورد میتوان در ایجاد تشابهی که بین جنبش سبز و جنبش مشروطه خواهی ایران در قاجار می شود بهترین امکان را مهیا کرد. مشابهت امکان این مهم را به ما میدهد که با نتیجه گیری از جنبش مشروطه به هیچ وجه مسئله امر دینی و اصل دینی را از خود دور نکنیم زیرا در بافت اجتماعی ایران دین همواره عاملی تعیین کننده است که با دوری از آن ما با دو مشکل مواجه می شویم:1. از آن لحاظ که ما بری از تقلب هستیم فلسفه عملی خویش را وا می نهیم که این به معنای فرو پاشی داخلی است.2. با حذف دین عملاً مصداقهای دین دار خویش را حدف می کنیم که در یک چرخه ارتجاعی به حذف کلیت جنبش می انجامد.

تقلید

تقلید یک رابطه دو سویه است.برای بازنمود بهتر تصور کنید یک خط مستقیم را که ما در وسط آن قرار داریم. یک طرف شروع کننده این خط است که در واقع مرجع ماست و یک سویه دیگر مقلد ما. این تقیلد/مرجع بودن برای هر سه این موقعیت ها متصور و قابل امکان است.با توجه به مثال ابداع گوشزد می شود که ارجحیت جنبش سبز بدلیل ابداع گرایی خاص خویش است که در مرحله اول جامعه را بدنبال خویش دارد و در مرحله دوم دیگر دسته های سیاسی یا به تقیلد یا در مقام پاسخگویی و ارعاب از ما تبعیت می کنند. اینکه ما شروع کننده هستیم یک امتیاز است که میتوان بازیخوانی کرد و بازی را مدیریت نمود. زیرا که در یک کنش/واکنش. همیشه کنش اختیاری و واکنش اجباری است. اختیار یعنی امتیار و اجبار یعنی تقلید کور و کر. این رابطه هژمونیک یک پرستیژه و برد ارتباطی و اجتماعی را نصیب ما و آرمانمان می کند؛ لیکن نباید اصل ابداع گرایی به هیچ وجه و در هیچ زمینه ای از دست رود.

پرسپکتیو

پرسپکتیو به معنای دقیق کلمه یعنی نحوه مکان و موقعیت قرار گیری اشیاه در تصویر چنانکه تصویر امر واقع با امر واقع همخوانی داشته باشد. حال ما دو پرسپکنیو را متصور هستیم:1. پرسپکتیو برونلسکی که نمودش در آثار تجسمی غربی است و یک پرسپکتیو شرقی که نمونه اعلایش مینیاتور ایرانی است. جنبش سبز ایران در واقع معادلات سیاسی رایج منطق دنیای مدرن را با قوم گرایی خاص خودش تغییر داده. ما از اصل پرسپکتیو سیاسی مینیاتوری استفاده میکنیم. زیرا که سلسله مراتب فضایی را از میان برده و همه را در یک سطح بازنمایی می کنیم در صورتیکه طرف مقابل اسیر فضای ذوالمراتبی امر قدرت است و این باعث می شود که سویه ما به تعداد مصداقش رهبر داشته باشد و با تبعید و یا هر اتفاق دیگر از پای نیفتد در صورتیکه سویه مقابل به دوشخص قائم به ذات متوسل و محتاج است که یکی کل و دیگری جزء قدرت هستند.

واقع نمایی

جنبش سبز از اینرو که تصویر عینی مطالبات مردمی است و راه رسیدن فرد به مطالبه اش را، اکتیو شدن خود فرد میداند در واقع یک جنبش تحرک آمیز و تحریک آمیز است. این واقع نمایی به دو صورت قابل بیان است ؛ اول. جنبش سبز ابتکار صداقت محوری را در جامعه به دوش می کشد و همین امر از جنبش سبز یک اصل اخلاقی هم متصور است. دوم. در یک چرخه بازتولیدی و دو سویه هم جنبش باعث تحرک مردم می شود و هم مردم بصورت متقابل باعث تحرک جنبش و این خود یعنی ظرفیت حداکثری در کشف راهکار دسترسی به نتیجه.

خروج از هر یک از این وجوه باعث خدشه پذیری جنبش و تمسک به هر دوی آنها باعث تقویت پایه و اساس پرستیژی جنبش است.

ابداع و تفکر

در مبحث ابداع گرایی ذکر گردید که ابداع خود یک اصل اساسی است که به ذات عامل معلول های دیگر است. لیکن برای تقویت این اصل باید در نظر داشت که بدلیل اینکه جنبش تمام اعضایش بقدر توان اکتیو هستند از قابلیت ابداعی بالا برخوردار است زیرا که افکارش باز نمی ایستد در صورتیکه ما از پرسپکتیو سیاسی مینیاتوری عدول کرده و به سلسه مراتبی بودن موقعیت های عرضی برسیم مسلماً ابداع را  از دست داده و در پی آن مرجعیت و پیشرو بودن خویش را باطل خواهیم دید.

تجسم و توصیف

تجسم و توصیف همانا به امر بازنمایی جنبش در اذهان خودها و دیگری ها باز می گردد. در بحث تجسم و توصیف مولفه صلابت است که تعیین کننده است برای طرفدار که بپیوندد ویا انصراف دهد. جنبش سبز از آنرو که اصل رفتار عملی اش دوری از خشونت و نفی خشونت محوری است با رویکری اینچنینی میتواند پر جاذبه باشد به جای پر دافع. خشونت برای جنبش سم است لیکن این دوری از خشونت باید بصورت فرد به فرد انتقال داده شود و در واقع هر فرد اجرایی و کنترل نماید. در بحث دوم هم به مسئله تقدس زایی و تقدس گرایی می رسیم. جنبشی که منحط کننده اسطوره دست ساز تقدس گرایی و تقدس محوری اشخاص و رویکرد ها و نظام های سیاسی است و معتقد است که تقدس محوری عامل محدود و در مراحلی غیر قابل نقد شدن می شود، نبایستی که به اشخاص و متدهایش تقدس ذاتی ببخشد زیرا که حتی در صورت پیروزی به وضعیت اکنونی خواهد رسید که راه نقد بسته و فساد گسترش یافته است.

 

جنبش اجتماعی سبز ملت ایران بایستی از پروژه ای با اصطلاح "خود پزشکی" سود بجوید. یعنی در واقع مریض و طبیب وجود نداشته و هر دو نقش را یک نفر ایفاء می کند و این عامل آنست که آسیب شناسی در حداقلیترین زمان ممکن و بدرستی صورت گرفته و در حداکثریترین زمان ممکن هم بازسازی و ترمیم و یا گسترش و اضافه گردد.

به امید پیروزی فلسفه حق گرایی بر عمل ظالمانه.



پ.ن: تو رو به جدتون بازهم گیر ندین که چرا انقدر سخت می نویسم. خب اینو باید سخت می نوشتم.

پ.ن: تو رو به جدتون بازهم گیر ندین که این که به درد ما نمی خوره خیلی فلسفیه! قبلاْ به افرادی ارائه شده و الحمدالله عملیاتی شده!

پ.ن: خیلی وقته به این فکر می کنم که می نویسم که به پینوشتش برسم یا پینوشت رو می نویسم که مطلب خشک تموم نشه! خیلی از مواقع به این نتیجه می رسم که حتی تو وبلاگی که مثلاْ شخصیه، همین تیکه پینوشت اون هم با هزار ایما و ایهام و اشاره ماله خود خویشتنه منه! واقعاْ که باید یه ذره فردگرایی کرد همه چیمونو!

+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 1:18 |
 زمانیکه چند خط زیر را می خواندم. دستانم به لرزه افتاده بود که مگر می شود فردی چنین بزرگ را رسا گوییم و در آخر الامر ظلم را هم روا داریم.

پیامبر گرامی اسلام فرمودند: گروهی که در دین زیاده روی کنند، کارشان به خروج از دین می کشد. در نتیجه بت پرستان را رها کرده و به کشتار مسلمانان می پردازند. "احمد بن حنبل/ کتاب مفصل /ج 3/ص68"

هر روزی که با تفکر مبارزه بر می خیزم و هر روزی که با تفکر جنبش سر بر زمین می گذارم با مصادیقی که به لطف خدا هم چنان و هم چنان عیان می شود احساس می کنم که ریشه مان قوت می گیرد.

که البته این وعده ی پروردگار است که ظالم از کرده ی خویش ساقط می شود.

بحمدالله بیانیه ی 17 میر حسین موسوی هم منتشر شد. بیانیه ای که تقریباً جامع ترین و مانع ترین اقدامی است که در این برهه ی زمانی میتوان بدان چشم داشت. به جد احساس فخر می کنم که در راهی قدم گذاشته ام که طمع قدرت، خدای اخلاق را به زانو در نیاورده است. در راهی که به استناد بیانیه 15 و بیانیه ی 13 آبان همه را در کنار هم پیروز میدان می خواهد. کرامت انسانی واژه ای که آنقدر بزرگ بود که بعنوان شعار انتخاباتی نمی شد بدان اعتبار قائل شد. " کرامت انسانی " یک فلسفه ی کاملاً جدید است که از دل تاریخ هادی ماست برای راه سبز امید.

یادتان هست شعار "ادب مرد به ز دولت اوست". افتخار می کنم که رییس جمهور من مطاع را بر متاع ارجح ندانست. یک بار دیگر مدد الهی از برای کلماتی قد علم کرده که به فضل الهی خانه ی عنکبوت را ویران خواهد نمود و آن پیامی است که ملت بزرگ و سبز ایران را در ورای هر عقیده و آمال به یک میزان دوست میدارد.

در مطلب قبلی عذر خواستم از تو ای امام عصرم(عج) که توان جهاد را نداریم. لیکن بازهم بزرگیت را نشان دادی که چگونه باید اعتبار بنهیم به شهدایمان که خونشان را با خشونت گرایی پاس نداریم.

ما هستیم. ما بی شمار هستیم. و البته تنها با سکوتمان هستیم. چه نیک است که با عید مسیحیایی در یک زمان شد دعوت به عطوفتمان در این منجلاب اصول ها و اصولگراهای ایران.

هم چنان هم ذکر می کنم که راه ما، راهی عاری از خشونت و توآمان با محبتی دو چندان است. قلب ها و سینه هایی را که چند من چدن محافظت می کند تا ندای سبز مردم ایران را نشنوند به حتم پیام مهر سبز ما در خواهد نوردید. همچنان که در بهمن 57، ارتش تا دندان مسلح را درنوردید.

این است عظمت ما، نه ماشینهای ضد شورشی که از چین وارد کنیم، بخشنامه هایی که حامی ترفیع و پاداش است. اجبار به حضورهای بی حضور، کانتیرهای ساندیس و کیک و ... و ...!

ما با عظمتمان در می نوردیم.


 

 

 

میر حسین ما به غایت یک سیاستمدار اخلاق گرای قابل است. هنوز هم یادم هست که بعد از خاتمی چقدر شبهه وارد می کردم به این مرد خدا که چه و چه! لیکن او با صبرش قلب مردم ایران را برای خودش کرد. بیانیه هایش که بسان نامه هایی هادی است همواره کار گشای بحران های پیش رو بوده است. با کمال تواضع و فرو تنی کنار نشست و بیرق را به دستان مردمی سپرد که برایشان حاضر شده بود، لیکن در تمامی مقاطع حساس این نامه های اوست که ملت را راهنماست.

بیانیه ی 17، به نهایت و به اعتبار کامل کلمه یک مشت دندان شکن است بر صورت تمام کسانی که اگرچه اندکند، لیکن تمام اصحاب زور و خشونت را بکار انداخته اند.

روز عاشورا و تقدیم کردن 37 شهید را سیمای ایران و تریبون های خود فروخته دولت مأب چگونه به خاک کشیدن و در واقع با حمله به جلو اصل موضوع را نادیده انگاشتن با همان رویکرد و البته با دفاع در خانه ی حریف حالا دوباره توپ در زمین ماست. بیانیه ی میر حسین مرا یاد بازی های کودکیم می انداخت که چون سرعت دویدنم بسیار بالا بود هیچ کس با من "گرگم به هوا" بازی نمی کرد. همیشه 3 برابر همه "جاده خدا" میدادم که طرف مقابل بتواند بازی کند.

"جاده ی خدایی" که جنبش سبز ایران به دولت کودتا داد در واقع همان فلسفه عملی را در ضمیرش نهفته دارد. دولت کودتا یا همان دولت بعد از نهم را باید به میدان آورد تا بتوان شکستش داد.

فردای پیروزی نزدیک است. دوستان من.



مقام معظم، صدای پایمان را میشنوی. ما به طلوع نزدیکیم.

+ نوشته شده توسط مرتضي در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 20:1 |
حرف زدن سخت شده، همه چیزمان را یکی ، یکی از ما میگیرند و همچنان هم راه ما ، راهی عاری از خشونت است. راهی که با ضرب و شتم و مصدوم و شهید شدنمان اجین است. راهی که سخت است تاب آوردن در آن لیکن آرام و آرام همه چیز را عوض میکند.

حرف های خودمان را به خودمان می زنند و زبانشان به زبان معاویه و یزید بر روی ما نیش می زند. نگفتیم که کارناوال عاشورای خود را برایمان آماده کرده اند. نگفتیم نکنید این کارها را!

ما را از انقلاب بیرون کردید. از دینمان بیرون کردید. از هویتمان بیرون کردید. از ایرانیتمان بیرون کردید. ائمه مان را از ما گرفتید. با کدامین مصداق و با کدامین دلیل این همه ظلم میکنید.

سیمایتان شده ام القرای ایران. هر روز برای ایرانمان عزاست از این کارها که میکنید. عکس امام را یک ابله در یک گوشه پاره کرد(حال که بود مهم نیست) امام را در کل ایران از ارزش انداختید.

تصاویرتان را سلکت کردید و به هم چسبانید و صدا گذاری کردید به امام حسین هم تاختید. مرحله بعدی چیست.

وای بر شما! وای بر شما که ایمانتان را به دنیایی فروختید. ما همان هایی هستیم که میلیونی سکوت کردیم و ایران را گرفتیم. ما همان هایی هستیم که جهان سجده کرد بر ما که با آرامش خواسته هایمان را اعلام می کنیم.

وای بر شما

دیگر این عبارت برایتان زیاد است که اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید. نه دیگر این را نمی گوییم. تو رو به صداقت علی(ع)، تو را به عصمت زهرایمان(س)، تو رو به سکوت حسن بن علی(ع)، تو را به دستان علمدار جاودان تاریخ، تو را به سالار شهیدان دو عالم با دین ما کاری نداشته باشید.

من همه را می شناسم. همه آنهایی که با من و دوشادوش من در عاشورای سالار شهیدانمان بر سینه می کوبیدند و می گفتند : ما جنبش سبزیم و طرفدار حسینیم(ع). از خونه جوانان وطن ناله برآمد. علمدار(ع) نیامد. نیامد. نیامد.

از پس عاشورا چهره ی تمامشان درد دارد. می سوزند که سوزانده شد عزایشان و عشق شان و اعتبار وجودشان.

در این 7 ماه، چه کردید با یک عمر تلاش این ملت. چه کردید با انقلاب امام. چه کردید با خون شهدا!

باتوم خوردن زن و کودک و شکستن سر و کله مرد و پیر و جوان شده عادتمان. کشته شدن در راه آرمان کربلا شده افتخارمان برای جاودانه شدن. اما آیا فکر میکنید دوباره مختاری بلند نخواهد شد که طومارتان را در هم بپیچد.

تاریخ تکرار خواهد شد. حال ما زنده یا در گور شاهد خواهیم بود که خون های ریخته شده چطور دامانتان را گرفته است. سریال شعیب را یادتان هست. چطور به اردوگاه یزید خزید و حب علی را با خشونت و میل به زر و زور جایگزین کرد.

در تمام عمرم عاشورایی به این خونباری نداشته ام. کمر ما نمی شکند؛ زیرا که خون ما پیروز شمشیرهای شماست.

ناله های جوانان تیر خورده و افرادی که در زیر سم چرخ های خودروهای نظامی و امنیتی له شدند، کم از اهل بیت پسر رسول خدا نداشتند. غمی را بر دل ما نشاندید که تا دنیا هست عزایش برای ما خواهد بود.

یا حجت بن الحسن العسگری، ببخش ما را که هستیم و در حضور ما، نامت میشود عامل دست مزدوران. مطمئناً ایراد از ماست. مسلماً ما ناتوان بودیم از یار و یاور تو بودن.

به حکم وجدانم تا ابد دهر جهنم را جایز میدانم بر خود که زیر بار امویان و عباسیان زمانه توان جهاد در راهت را ندارم.

دل ما خون است. دل ما داغ است. دل ما ماتم است. ببخش ما را.



+ نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه نهم دی 1388 و ساعت 20:3 |